يوسف
Joseph • 111 ayahs • Meccan
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
1الر (مفهوم این حروف به الله معلوم است)، این آیات، آیات کتاب واضح (و بیانگر حق و باطل) است.
2چون ما آن را قرآن )خواندنی و( به زبان عربی نازل کردیم تا (مفهوم آن را) درک کنید.
3ما بهترین داستانها را، با وحی فرستادن و به وسیلۀ این قرآن بر تو حکایت میکنیم، حال آنکه پیش از این از بیخبران بودی.
4(آن داستان این است که) چون یوسف به پدرش گفت: ای پدر (بزرگوارم)! من یازده ستاره و آفتاب و ماه را در خواب دیدم، دیدم که آنها برایم سجده میکنند.
5(يعقوب) گفت: ای پسرک من! خوابت را به برادرانت حکایت مکن که برای تو حیله سازی میکنند، زیرا شیطان برای انسان دشمن آشکار است.
6و اینچنین پروردگارت تو را بر میگزیند و تعبیر خوابها را به تو میآموزد و نعمت خود را بر تو و فرزندان یعقوب کامل میکند همانطور که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل نمود. بیگمان پروردگارت دانای باحکمت است.
7البته در سرگذشت یوسف و برادرانش برای پرسندگان نشانههاست.
8وقتی که (برادران یوسف در مشورۀ خود) گفتند: یقینا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر ما نسبت به ما دوست داشتنیترند، در حالیکه ما جمعی نیرومند هستیم، واقعا پدر ما در خطای آشکار است.
9(لذا) يوسف را بکشید یا او را در سرزمین (دور) بیندازید تا توجه پدرتان به شما معطوف گردد، و بعد از او (پس از قتل يوسف، با توبه کردن) مردمان نیک و شایسته باشید.
10گویندهای از آنان گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در قعر چاهی باندازید، تا کسی از مسافران او را بگیرد، اگر میخواهید کاری بکنید.
11گفتند: ای پدر (مهربان ما)! چرا در بارۀ یوسف به ما اطمینان نداری حال آنکه ما خیر خواه او هستیم؟
12(اگر ما را خیر خواه او میدانی) فردا او را با ما بفرست تا بخورد و بازی کند و البته ما نگهبان و مراقب او خواهیم بود.
13(پدر) گفت: اینکه او را با خود ببرید، مرا سخت غمگین میکند و (نیز) میترسم از آن که او را گرگ بخورد و شما از او بیخبر باشید.
14(پسران) گفتند: اگر او را گرگ بخورد با اینکه ما (بر دفع گرگ) گروه نیرومند هستیم، در این صورت يقينا زیانکار خواهیم بود.
15پس وقتی او را بردند و تصمیم گرفتند که او را در قعر چاه بیندازند (در همان لحظه) به او (يوسف) وحی کردیم که البته آنها را از این کارشان آگاه خواهی ساخت، در حالیکه نمیفهمند.
16و شب گریان نزد پدر آمدند.
17گفتند: ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم، و يوسف را نزد سامان و اسباب ما گذاشتیم، پس گرگ او را خورد، ولی تو باور کنندۀ ما نیستی اگر چه راستگو باشیم.
18و پیراهن او را آلوده به خون دروغ آوردند، پدر گفت: نه، بلکه نفسهای تان کار زشت را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است و راجع به آنچه بیان میکنید، از الله مدد (و یاری) میخواهم.
19و کاروانی (نزدیک چاه) آمد پس آب آور خود را فرستادند، پس دلو خود را انداخت (وقتی به جای آب، یوسف را دید) گفت: مژده باد! این یک پسر است، و او را به طور متاعی پنهان ساختند، و الله به آنچه میکردند داناست.
20و او را به پول ناچیزی (و تنها) به چند درهم شمرده شده فروختند و در بارۀ او بیعلاقه بودند.
21و آن کس از اهل مصر که او را خریده بود به همسرش گفت: او را گرامی دار شاید به حال ما نفعی برساند، یا او را به فرزندی بگیریم. و این گونه ما یوسف را در سرزمین تمکین دادیم و تا تعبیر خوابها را به او بیاموزیم. و الله بر کار خود غالب است، اما بیشتر مردم نمیدانند.
22و چون به كمال جوانی خود رسید به او حكمت و دانایی دادیم، و این چنین به نیکوکاران پاداش میدهیم.
23و آن زنی که یوسف در خانه اش بود خواست تا از او کام گیرد (و از پاکدامنی او را بیرون آورد)، و درها را بست و گفت: پیش بیا که از توام، یوسف گفت: (از این کار زشت) به الله پناه میبرم و او (عزیز مصر) آقای من است، (جای) مرا نیکو ساخت، بیگمان ظالمان رستگار نمیشوند.
24البته آن زن قصد (مقاربت با) یوسف کرد. (ولی) اگر یوسف برهان پروردگارش را نمیدید، او نیز قصد (مقاربت با) آن زن میکرد. ما این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم، چون که او از بندگان مخلص و برگزیدۀ ما بود.
25و هر دو به طرف دروازه بر یکدیگر سبقت کردند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت پاره کرد. و شوهرش را نزدیک دروازه یافتند. (زن به شوهر خود) گفت: جزای کسی که قصد بدی به همسرت کرده چیست؟ جز این (نیست) که زندانی گردد یا عذاب دردناک (داده) شود.
26یوسف (در جواب) گفت: این زن مرا به سوی خود خواست، (ولی من انکار کردم و از وی فرار مینمودم) و شاهدی از خانوادۀ آن زن گواهی داد که اگر پیراهن او از پیش روی پاره شده باشد، پس آن زن راست گفته است و یوسف از دروغگویان است.
27و اگر پیراهنش از پشت پاره شده باشد، پس این زن دروغ گفته است و یوسف از راستگویان است.
28پس چون (شوهر) دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده، گفت: يقينا این (ماجرا) از مکر شما زنان است، زیرا مکر شما زنان بزرگ است.
29(عزیز مصر گفت:) ای یوسف! تو از افشای این کار در گذر و تو ای زن! برای گناه خود آمرزش بخواه، چون از خطاکاران بودی.
30و عدهای از زنان در شهر گفتند: زن عزیز از غلامش کام میخواهد تا او را از پاکدامنی غافل کند، به راستی محبت (یوسف) در دلش جای گرفته است، البته او را در گمراهی آشکار میبینیم.
31پس چون زن عزیز مکر زنان را شنید، کسی را بهسوی زنان فرستاد و برای آنها مجلسی آماده کرد و به دست هر یک از آنها کاردی داد و گفت: (به يوسف) بر زنان بیرون آی. پس چون زنان او را دیدند او را (در حسن و جمال) بزرگ یافتند و دستهای خود را (از شدت مشغول شدن به جمال او) بریدند و گفتند: سبحان الله (پاکی است الله را) این بشر نیست (بلکه) این جز فرشته بزرگوار نیست.
32زن عزیز گفت: این همان جوانی است که مرا دربارۀ محبت او ملامت کردید، و البته من او را بسوی خود طلب کردم، ولی خود را پاک داشت. و اگر آنچه را که به او دستور میدهم انجام ندهد، حتما زندانی میشود و حتما از خوار شدگان خواهد شد.
33گفت: پروردگارا! زندان برای من دوست داشتنیتر است از چیزی که مرا بهسوی آن میخوانند. و اگر مکر آن زنان را از من باز نداری بهسوی آنان خواهم گروید و از جملۀ نادانان میگردم.
34پس پروردگارش دعای او را قبول کرد و مکر زنان را از او باز داشت. يقينا او شنوای داناست.
35باز به نظرشان رسید پس از آنکه علامات (پاکی یوسف) را دیدند که البته او را تا مدتی زندانی کنند.
36و دو جوان با یوسف به زندان در آمدند، یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که انگور (برای شراب) میفشارم، و دیگری گفت: من در خواب دیدم که بر سر خویش نانی برداشته ام که پرندهها از آن میخورند، ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از جملۀ نیکوکاران میبینیم.
37یوسف گفت: پیش از آنکه غذایتان به شما برسد، شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت، این (تعبیر خواب) که به شما میگویم از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است. همانا من آیین قومی را که به الله ایمان نمیآورند و منکر آخرت نیز هستند، ترک کردهام.
38بلکه دین پدرانم ابراهیم و اسحق و یعقوب را پیروی کرده ام، برای ما شایسته نیست که با الله چیزی را شریک گردانیم، این (ایمان و توحید) از فضل الله بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکر گزاری نمیکنند.
39(یوسف گفت:) ای دوستان زندانی ام! آیا معبودهای پراگنده بهتر است یا الله یگانۀ غالب (بر همه مخلوقات)؟
40غير از او نمیپرستید مگر نامهایی را که شما و پدرانتان وضع کردهاید، الله (هیچ) دلیل و برهانی بر (صحت) آنان نفرستاده است. فرمانروایی (کائنات) تنها از الله است و امر کرده که جز او را نپرستید، این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
41ای دوستان زندانی ام! اما یکی از شما (مثل سابق) به آقای خود شراب مینوشاند، اما آن دیگر به دار کشیده میشود و پرندهها از سر او میخورند. (باز گفت:) امری که شما دوتن جویای (تعبير آن) از من شدید، فيصله شده است.
42و به یکی از آن دو که گمان میکرد نجات مییابد، گفت: مرا در نزد آقای خود یاد کن، ولی شیطان یادآوری (قضیۀ) یوسف را نزد آقایش از یاد آن (جوان) برد؛ در نتيجه، (یوسف) چند سال در زندان ماند.
43و پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو فربه را دیدم که هفت گاو لاغر، آنها را میخوردند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک دیگر را دیدم. ای سران قوم! در بارۀ خوابم به من نظر دهید، اگر خواب را تعبیر میکنید.
44(سران قوم) گفتند: این خوابهای پریشان کننده و بیاساس است و ما به تعبیر خوابهای پریشان و بیاساس آگاهی نداریم.
45و کسی که از آن دو نفر نجات یافته بود بعد از مدتها به یاد آورد (و) گفت: من شما را از تعبیر آن باخبر میسازم، پس مرا (نزد یوسف) بفرستید.
46(پس نزد یوسف رفته و گفت:) ای یوسف! ای مرد راستگو! دربارۀ هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و (دربارۀ) هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک به ما نظر ده تا اینکه من بهسوی مردم برگردم، امید است آنان بدانند.
47يوسف گفت: هفت سال پی در پی کشت کنید و آنچه را که درو نمودید جز اندکی که میخورید در خوشۀ آن بگذارید.
48پس از آن، هفت سال سخت میآید که آنچه را به خاطر آن ذخیره کردهاید میخورند مگر اندکی از آنچه که ذخیره میکنید.
49باز بعد از آن (سالهای خشک و سخت) سالی میآید که به مردم (در آن سال) باران میرسد، و در آن شیره (انگور و زیتون و دیگر میوهها) را میفشارند.
50و پادشاه گفت: یوسف را پیش من بیاورید، چون قاصد نزد او آمد، گفت: پیش آقایت باز گرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؟ و یقینا پروردگارم به مکر آنان داناست.
51پادشاه (زنان را جمع کرده) گفت: جریان شما چه بود آنگاه که خواستید یوسف را به خود بخوانید؟ گفتند: پناه بر الله، هیچ گناهی از او سراغ نداریم. زن عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد، این من بودم که او را بهسوی خود خواندم (ولی او به من روی نداد) و يقينا او از راستگویان است.
52این (در خواست من) به آن خاطر است که او (عزیز مصر) بداند من در نهان به او خیانت نکرده ام و الله مكر خیانت کاران را به سر نمیرساند.
53و من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ چرا که نفس حتما بسیار به بدی امر میکند، مگر نفس کسی که پروردگارم به او رحم کند، چون پروردگارم آمرزندۀ مهربان است.
54و پادشاه (بار دوم) گفت: او را نزد من بیاورید تا وی را از مخصوص (مشورۀ خود و از افراد مقرب) خود گردانم. پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: البته تو امروز نزد ما ارجمند و امانتدار (و قابل اعتماد) هستی.
55يوسف گفت: مرا بر خزانههای مصر مقرر کن، چون که من نگاهدارندۀ دانا هستم.
56این چنین یوسف را در این سرزمین قدرت و نعمت (و نفوذ) دادیم، که در آن هر جا که بخواهد قرار گیرد، ما نعمت خود را به هر کس که بخواهیم میرسانیم و مزد نیکوکاران را ضایع نمیگردانیم.
57و البته ثواب آخرت برای آنانی که ایمان آورده و پرهیزگاری میکردند (نسبت به پادشاهی دنیا) بهتر است.
58و برادران یوسف (برای حصول غله) به مصر آمدند، پس بر او وارد شدند، یوسف آنان را شناخت ولی آنها يوسف را نشناختند.
59و هنگامی که يوسف بارهای آنها را آماده کرد، گفت: (بار دیگر) برادر پدری خود را نزد من آورید، مگر نمیبینید که من پیمانه را به تمام و کمال میدهم و من بهترین میزبانان هستم؟
60پس اگر او را نزد من نیاوردید، پس برای شما هرگز پیمانۀ غله نزد من نیست و هرگز به من نزدیک نشوید.
61گفتند: دربارۀ او با پدرش گفتگو نموده تلاش میکنیم که (به هر وسیله ممکن او را نزد تو بیاوریم) و این کار را خواهیم کرد.
62و به جوانان (خدمتگذار خود) گفت: سرمایۀ (پول)شان را (که پرداخته اند) در بارهایشان بگذارید، تا چون به نزد خانوادهشان بازگردند آن را بازیابند و شاید (دوباره) برگردند.
63پس چون بهسوی پدر خویش باز گشتند، گفتند: ای پدر! پیمانۀ غله از ما منع شد، پس برادر ما را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و همانا ما نگهبان او هستیم.
64پدر گفت: آیا من دربارۀ او به شما اطمینان کنم همانگونه که دربارۀ برادرش (یوسف) پیش از این به شما اطمینان کردم؟! پس الله بهترین نگهبان و او مهربانترین مهربانان است.
65و چون بارشان را باز کردند، دیدند که سرمایۀ (پول)شان به آنان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر! ما دیگر چه میخواهیم؟ این سرمایۀ ماست که به ما بازگردانده شده است و (باز میرویم تا) برای خانوادۀ خود آذوقه بیاوریم و برادر خود را محافظت میکنیم و یک بار شتر اضافه خواهیم آورد، و این مقدار (برای ما کم و) ناچیز است.
66يعقوب گفت: هرگز او را با شما نمیفرستم تا اینکه عهدی به نام الله به من بدهید که او را حتما نزد من بر میگردانید، مگر اینکه گرفتار شوید (و از توان شما خارج گردد)، پس وقتی با پدر عهد بستند، يعقوب گفت: الله بر آنچه میگوییم وکیل (آگاه و ناظر) است.
67و (یعقوب از باب احتیاط) گفت: ای پسران من! از یک دروازه داخل نشوید، بلکه از دروازههای مختلف وارد شوید، و نمیتوانم چیزی را که الله مقرر کرده است از شما دور کنم، (چون) حكم (نفع و ضرر) تنها و خاص به دست الله است، بر او توکل کرده ام و توکل کنندگان باید بر او توکل کنند.
68و چون همان طور که پدرشان به آنان دستور داده بود، وارد شدند، (چنین ورود) نمیتوانست آنچه را که الله خواسته بود از آنان دفع کند، ولی آنچه را که در دل يعقوب بود برآورده کرد، يقينا يعقوب به خاطر اینکه ما به او آموخته بودیم، دارای علم بزرگی بود. ليكن بسیاری از مردم نمیدانند.
69و چون (بار دوم) بر يوسف وارد شدند، برادرش (بنیامین) را نزد خود جای داد. گفت: من برادر تو (یوسف) هستم، پس از آنچه کردهاند اندوهگین مباش.
70پس چون يوسف آنان را با آذوقه و سامانشان مجهز کرد، جام آبخوری (پادشاه) را در بار برادرش نهاد. باز ندا دهندهای ندا داد: ای کاروان! حتما شما دزد هستید.
71روی بهسوی ایشان کرده و گفتند: چه چیز را گم کردهاید؟
72گفتند: جام پادشاه را گم کردهایم و برای هر کس که آنرا بیاورد بار شتر (از غله) خواهد بود و من ضامن این (وعده) هستم.
73(برادران یوسف) گفتند: به الله قسم که شما خوب دانستهاید که ما در سرزمین مصر برای فساد نیامدهایم و ما (پیش از این) دزد نبودیم.
74(مأموران) گفتند: پس سزای او (دزد) چیست اگر دروغگو باشید؟
75گفتند: سزایش این است که هر کس آن جام در بارش یافت شود پس به سزای دزدی اسیر گردد، ما این چنین ظالمان را سزا میدهیم.
76پس پیش از بار برادرش، به تفتیش نمودن بارهای دیگران آغاز کرد، باز پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد، ما اینگونه برای یوسف تدبیر آموختیم، زیرا او نمیتوانست در دین پادشاه برادرش را بگیرد، مگر اینکه الله بخواهد، درجات هر کس را که بخواهیم بالا میبریم و فوق هر دانایی دانایی بزرگتر هست.
77(برادرانش) گفتند: اگر او دزدی کند (بعید نیست) چون برادرش پیش از او دزدی کرده بود. پس یوسف آن را در دل خود پنهان نمود و آن را برایشان آشکار نکرد. (و در دل خویش) گفت: شما مقام بدتری دارید و الله به آنچه وصف میکنید داناتر است.
78گفتند: ای عزیز؛ او پدر پیر و سالخوردهای دارد، پس یکی از ما را به جای او بگیر، یقینا تو را از نیکوکاران میبینیم.
79يوسف گفت: به الله پناه میبرم از اینکه غیر از کسی را که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم، ما در آن صورت از ظالمان خواهیم بود.
80و هنگامی که از او ناامید شدند در خلوتی برای مشورت نشستند، بزرگ آنان گفت: آیا ندانستهاید که پدرتان از شما به نام الله عهد محکم گرفته است و پیش از این دربارۀ يوسف کوتاهی کردهاید؟ من هرگز از این سرزمین حرکت نمیکنم مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد، یا الله در حق من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است.
81نزد پدرتان برگردید و بگویید: ای پدر! پسرت دزدی کرده است، و گواهی ندادیم جز به آنچه دانستیم و ما نگهبان علم غیب نبودیم.
82و از (مردم) دهی که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس، و يقينا ما راستگوییم.
83يعقوب گفت: (نه) بلکه نفسهای تان امری (زشتی) را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است، امید که الله همۀ آنها را یکجا نزد من بیارد، چون او دانای حکیم است.
84و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغ بر یوسف! و چشمانش از اندوه سفید و نابینا گردید درحالیکه بسیار غمگین بود.
85پسران گفتند: قسم به الله همیشه یوسف را یاد میکنی تا بیمار (و نزدیک به مرگ) شوی یا از هلاک شدگان گردی.
86يعقوب گفت: من پریشانی حال و اندوهم را تنها به الله شکایت میکنم و از سوی الله چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید.
87ای پسران من! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت الله ناامید مشوید، زیرا جز قوم کافر از رحمت الله ناامید نمیشود.
88و هنگامی که (بار سوم) پیش یوسف رفتند، گفتند: ای عزیز! به ما و خانواده ما سختی رسیده است و سرمایه اندک و ناچیز آوردهایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما (بيشتر) بخشش کن، چون الله صدقه دهندگان را پاداش میدهد.
89یوسف گفت: آیا به یاد دارید که با یوسف و برادرش وقتی که نادان بودید چه کردید؟
90گفتند: آیا واقعا تو یوسف هستی؟ گفت: بلی! من يوسف هستم و این برادر من است، الله بر ما منت نهاده است. چون هر کس تقوا و صبر پیشه کند، بیگمان الله پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.
91(برادرانش) گفتند: قسم به الله که الله تو را بر ما برتری داده است و در حقیقت ما خطاکار بودیم.
92یوسف گفت: امروز بر شما هیچ سرزنش و ملامتی نیست. الله شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.
93(و به برادران خود گفت:) این پیراهن مرا با خود ببرید و آن را بر روی پدرم بیاندازید تا بینا گردد و اهل خویش را همه یکجا نزد من بیاورید.
94و چون کاروان (برادران یوسف بهسوی شام) حرکت کرد، پدرشان گفت: اگر مرا به بیخردی نسبت ندهید همانا من بوی یوسف را مییابم.
95(اهل خانه) گفتند: قسم به الله که تو در همان خطای قدیمت هستی.
96پس چون مژده دهنده آمد، و پیراهن را بر روی یعقوب انداخت پس او بینا گشت، و گفت: آیا به شما نگفته بودم که از جانب الله چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید؟
97(پس از رسیدن به کنعان) پسران گفتند: ای پدر! برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم.
98گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش میخواهم زیرا او آمرزگار مهربان است.
99پس چون بر یوسف در آمدند، پدر و مادر خود را در کنار خود جای داد و گفت: به خواست الله با امن و امان وارد سرزمین مصر شوید.
100و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همۀ آنان برای او سجده کنان به زمین افتادند، و گفت: ای پدر! این تعبیر خوابی است که قبلا دیده بودم و پروردگارم آن را راست و درست گردانید، و حقا که به من احسان کرد وقتی که مرا از زندان بیرون ساخت و شما را پس از آنکه شیطان بین من و برادرانم اختلاف افگنده بود از دهات باز آورد. به راستی پروردگارم هر چه بخواهد (با لطف و مهربانی خود) سنجیده و دقیق انجام میدهد، زیرا او دانای حکیم است.
101ای پروردگار! واقعا (نصیبی بزرگ) از پادشاهی به من دادی و به من از تعبیر خوابها آموختی، ای آفرینندۀ آسمانها و زمین! تو کارساز من در دنیا و آخرت هستی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق بگردان.
102این داستان از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم. و تو نزد آنان نبودی وقتی که تصمیم گرفتند، در حالیکه آنان نیرنگ و توطئه چینی میکردند.
103و بیشتر مردم هر چند حرص بورزی، ایمان نمیآورند.
104و تو در برابر (این دعوت) از آنان مزدی نمیخواهی و آن (قرآن) جز پند و اندرزی برای عالمیان نیست.
105و چه بسیار دلائل قدرت و وحدانیت (الله) در آسمانها و زمین است که بر آن میگذرند در حالیکه ایشان از آن روی میگردانند.
106و بیشترشان (که ادعای ایمان میکنند) به الله ایمان نمیآورند مگر اینکه مشرکند.
107آیا ایمن هستند از این که عذاب همه گیر از سوى الله بر آنان بیاید، یا ناگهان قیامت به آنها بیاید، در حالیکه غافل و بیخبر باشند؟!.
108بگو: این راه من است، با بصیرت و آگاهی بهسوی الله دعوت میکنم و پیروان من هم (باید چنین باشند) و الله (از هر عیب) پاک است و من از مشرکان نیستم.
109و نفرستادهایم پیش از تو مگر مردان را که وحی میفرستادیم به آنها در حالی که آنها از اهل شهرهای بزرگ بودند، آیا (مشرکان) در زمین (همان پیغمبران) نرفتهاند تا ببینند که چگونه شد انجام آنان که پیش از مشرکان بودند؟ (بلکه رفتهاند اما عبرت نگرفتهاند،) و البته سرای آخرت بهتر است برای پرهیزگاران، آیا نمیاندیشید؟
110(پیغمبران پیشین اقوامشان را دعوت دادند( تا آنکه پیغمبران (از ایمان آوردن مردم) ناامید شدند و (مردم) گمان کردند که (از طرف پیغامبران) به آنها دروغ گفته شدهاست. (در آن حالت،) یاری ما به پیغمبران رسید پس کسانی را که خواستیم نجات یافتند، و عذاب ما از گروه مجرمان برگشت ندارد.
111به راستی که در داستانهای پیغمبران عبرتی برای صاحبان خرد است، (قرآن) سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد بلکه تصدیق کنندۀ کتابهای است که پیش از آن بوده، و بیانگر هر ضرورت دینی است و هدایت و رحمتی است برای مردمی که (به آن) ایمان میآورند.